نیازمندی ها


   
موضوعات مطالب
نويسندگان سایت
آمار و امكانات
»تعداد بازديدها:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 125
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 252
بازدید ماه : 734
بازدید کل : 166695
تعداد مطالب : 221
تعداد نظرات : 11
تعداد آنلاین : 1



كد موسيقي براي وبلاگ

طراح قالب

Template By: LoxBlog.Com

درباره سایت

به وبلاگ من خوش آمدید شما میتوانید مطالب مورد نیازتان را در زمینه های مختلف در این وبلاگ پیدا کنید
لينك دوستان

طایفه کاشانی
wahab
علی ولی نژاد
هوشبران جوان 89
آموزش عاشق شدن
دانشجویان فوریت های پزشکی زابل89
وبلاگ سرگرمی
مسافر
تراختور اف سی
خلوتگاه من
همه چی
بلوچ
بزرگترین وبلاگ تفریحی
بهترینها
سایت جامعه ایران ناز

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان نیازمندی ها و آدرس niazhayerooz.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





آرشيو مطالب
پيوند هاي روزانه
» حکایتهای ملانصرالدین

حکایتهای ملانصرالدین

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.


وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

شیرینی
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

خر نخریدم انشاءالله
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

نردبان
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

سپر
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

بچه داری
روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

عزاداری
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

قبر علمدار
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

دانشمند
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

مرکز زمین
یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."

دم الاغ
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، ملا با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

خروس
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
ملا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

سطل آب
روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!

آرایشگاه
روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!

مادرزن
ملا شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!

مرگ
روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!

زن آبستن
زن ملا آبستن بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!

دندان درد
ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!

درد
کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!

ستاره شناس
روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!

گرسنگی
روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!

پیری
یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.

بی خوابی
شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!

باانصافی ملا
ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!

مدعی
شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا" چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : پنج شنبه 26 آبان 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

غضنفر ميخواسته بره بهشت زهرا، ‌گل گيرش نمياد كمپوت مي‌بره!!! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

آخرين خبر

به گزارش خبر گذاري غضنفر نيوز گروهي از همشهريان…! براي پيوستن به مختار عازم کوفه شدند!

 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یه مرده تو رستوران غذاش و مي زاره روي ميز و مي ره دستشويي براي اينكه كسي به غذاش دست نزنه يه يادداشت مي زاره كنارش كه كسي به غذاي من دست نزنه زيرش هم امضا مي كنه قهرمان بوكس. بعد مياد مي بينه غذاش نيست و جاش يه يادداشته كه نوشته: من غذات و بردم. قهرمان دو ! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو داشته تو اتوبان کرج با سرعت میرفته , یه دفعه رادیو پیام میگه : "رانندگان عزیز که در لاین تهران به کرج در تردد هستند مواظب باشن یه اتوموبیل در لاین مخالف در حرکت است" یارو همینجور که داشته فرمونو اینور اونور میکرده میگه : لامصبا یکی دوتام نیستن ... 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو میره مسجد وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست. با خودش میگه من کی رفتم خودم نفهمیدم؟! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

يه روز یارو ، البرادعی رييس سازمان آژانس اتمي رو ميبينه ميگه آقا ببخشيد شما دكتريد يارو ميگه آره . یارو مي گه شما اگه دكتريد چرا تو آژانس كار ميكنيد! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

پلیسه به یارو : مگه نمی دونی اینجا ماهیگیری ممنوعه؟
یارو : ولی تابلو نزدین
پلیس: نزدیم که نزدیم ، زود باش از روی آکواریوم باغ وحش بیا پایین!
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو ميخواسته آتش نشان بشه. توي آزمون استخدامي ازش مي پرسند اگر جنگل آتش بگيره و اون اطراف آب نباشه چه کار ميکني؟ یارو ميگه: هيچي تيمّم ميکنيم! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

يارو پرتغال پوست ميکنده خدا خدا ميکرده توش موز باشه! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

به يارو ميگن با سي دي جمله بساز ميگه خونتو خراب كردم. ميگن پس سي ديش کو ميگه سي ديشو فردا ميارم ببيني! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

يارو رو مي‌برن زير سوال، له ميشه! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

به يه مرده مي گن: با توله سگ جمله بساز؟ مي گه : طول سگ ضرب در عرض سگ، مساوي است با مساحت سگ! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو ده هزار تومن تو جيبش بوده مي‌خواسته بره مواد بگيره. تو راه نيرو انتظامي رو ميبينه، یواشکی پولا رو پرت ميكنه تو جوب! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

در مسابقه اسب‌دواني یه نفر صد هزار دلار روي اسب شماره 28 شرط‏بندي كرد و اتفاقا برنده 500 هزار دلار شد.
مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو روي اسب شماره‌ 28 شرط‏بندي كردي؟
گفت: ديشب خواب ديدم كه دائما جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 مي‏آد.
مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟
یارو گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نمي‏شه؟
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو سر كنكور يه كم فكر ميكنه مغزش رگ به رگ ميشه.... 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو جلوی دختره ميخوره زمين , ميگه حركتو داشتي ؟ 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یه روز یه مرده ای می میره از پسرش می پرسن که چی شد پدرت مرد؟

پسر می گه:شیر خورد مرد

بهش می گن یعنی چه؟ چطوری؟

میگه داشت شیر می خورد گاوه نشست
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

اصفهانیه صبح از خواب پا میشه به زنش میگه: خانوم دوتا تخم مرغ بپز من میرم بالا پشت بوم این آنتنو درست کنم. میره بالا پشتبوم پاش لیز میخوره
میُفته پایین. وسط راه که داشته میافتاده داد میزنه: خانوم یکی بپز ... یکی بپز!
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

غضنفر روشنفکر میشه پشه ها دور سرش جمع میشن 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو 1000 تومنی پیدا میکنه میبینه وسطش سوراخه میگه بخشکی شانس وسطش گوشه نداره! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یه روز یه خالی بند میرسه به اون یکی میگه: رفتم شکار هفت تا خرگوش گرفتم پنج تا آهو و سه تا شیر
یارو گفت فقط همین!
گفت: مگه با یه تیر بیشتر از اینم میشه زد!
یارو گفت: اوه تازه تفنگم داشتی
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

غضنفر با زنش میرن پیك نیك. زنش میگه: بشینیم زیر اون درخت. غضنفر میگه نه! همین وسط جاده امن‌تره! زود پتو رو بنداز!
زنش میگه: آخه اینجا ماشین میزنه بهمون! ولی غضنفر با اصرار وسط جاده پتو رو پهن می‌کنه و دو نفری می‌شینند وسط جاده!
بعد از مدتی یه كامیون میاد طرفشون هر چی بوق میزنه، اونا از جاشون تكان نمیخورن، كامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت. غضنفر به زنش میگه: دیدی گفتم وسط جاده امن‌تر! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مرده بودیم!
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو می ره کوفه ضریح مختار را می گیره و می گه دمت گرم عجب فیلمی بازی کردی! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو میره کمیته امداد، هیچی بهش نمیدن،میگه: واگذارتون کردم به کلید اسرار 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

التماس غضنفر به عابر بانک : غلط کردم، پول نمیخوام فقط گواهى نامه ام رو پس بده 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

شرکت گاز از مشترکين تلفن همراه درخواست کرد ازفرستادن SMSهاي خنک جدأ خودداري کنند، تا در مصرف گاز صرفه جويي شود! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

جشنواره فيلمهاي ايرانسل: من ترانه ديگه شارژ ندارم، در جستجوي آنتن، چند ميگيري اس.ام.اس ندي؟؛ شبا آنتن نميده آيدا 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

از یارو می پرسن نخست وزیر به انگلیسی چی می شه؟ می گه :First And Under !!! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی! اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش! 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
»

یارو ماشینش قفل میشه.

بنده خدا میره میگرده دوساعت سه ساعت بعد یک قفل ساز پیدا می کنه میاره بعد به زن و بچش با کمال شرمندگی میگه:تا من رفتم و برگشتم تو ماشین حوصلتون که سر نرفت؟
 



نويسنده : مسعود کاشانی | تاريخ : دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» عناوين آخرين مطالب